تبليغاتX
عاشقانه زیستن
همواره به یاد داشته باش... بارانی باید تا رنگین کمانی برآید

 

این نوشته منو یاد خاطراتی میندازه که یادآوریش معنی پرواز رو برام تداعی میکنه...

 

 

بی تو من همیشه تنهام    تک ستاره کویرم

تو بیا که در تن تو    من دوباره جوون می گیرم

 

 

داشتنت مثل یه رویاست    هم نفس ای هم ستاره

بودنت روح بهشت رو     به هوای من میاره

 

 

عاشقی همیشه با توست     تووی هر لحظه نگاهت

بودنت خواستن من بود    توو شبای انتظارت

 

 

شوق دیدن دو چشمات    التهاب لحظه هامه

انتظار دیدن تو     توو تبلور نگامه

 

 

حس خووبه عاشقی رو    تو برام زمزمه کردی

بودن توو لحظه هارو    توبه من هدیه کردی

 

 

تو به من دنیامو دادی     تووی اوون چشم سیاهت

حس خوب عاشقی رو    دادی با ناز نگاهت

 

  

تووی اوون آینه چشمات    میشه عمری زندگی کرد

تووی اون دنیای زیبات    عاشقی رو جستجو کرد

 

 

زندگی همیشه با تو    توو نیازه لحظه هامه

خواستنت توو سرنوشتم    با طلوع بی کرانه

 

 

بوودنت توو سرنوشتم    تووی قصه هاست توو رویاست

تو بیا ای تک ستاره    خواستنت همیشه با ماست

 

 

منو میبری به رویام    سووی روشنی فردام

هم سفر ای هم قبیله    تو بده معنی دنیام

 

 

کاش میشد که با نگاهت    برسم به اوج ابرا

لذت پرواز و با تو    ببرم به گوش دنیا

 

 

تو بیا که با نگاهت    مژده بودنو دادی

معنی عمر دوباره    تو به من زندگی دادی

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط گل گل | 
 

اگه بال داشتم و پرواز می کردم ٫

 

می اومدم پشت پنجره اتاقت می شستم و از پشت شیشه تا صبح نگاهت می کردم...

 

چشمامو از گلبرگ هات برنمی داشتم و توی دفتر ذهنم حفظشون می کردم٫

 

تا اینکه بتونم شبا که پیشم نیستی و دلم برات تنگ می شه

دفترمو باز کنم وعکس زیباتو ببینم٫

 

ببوسمت ٫ با شبنم چشمام خیست کنم و بهت بگم:

 

 

گلم...

توی باغچه ات خواب های قشنگ قشنگ ببینی...

تو برام بهترین گل زمینی...

 

+ نوشته شده در  نهم اسفند 1385ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط گل گل | 

 

 

 

 

برای دستیابی به آرامش واقعی باید مشکلات را تصدیق کنیم. مهم این نیست که مسئله ای در کار نباشد . مهم این است که در شرایط وجود مسئله  زندگی خوب داشته باشیم.

                                                                               

                                                              ( آل هوانگ )

 

 

 

دیگه تا کی میخوایم ذهنا جلوی اتفاقات رو بگیریم و به خودمون دروغ بگیم ؟؟؟

 

خودمون رو گول بزنیم وبا پارچه سفیدی روی واقعیت ها رو بپوشونیم و مشکلات رو باور نکنیم ؟؟؟

 

اتفاقاتی رو که شاید خواسته و ناخواسته شروع اش اصلا دست ما نبوده و نتیجه اش هم دست ما نباشه

 

 

توی این زندگی انگار هر گوشه اش رو بگیری بازم یه ورش مشکل داره

 

هر چیزی رو که می خواهیش نمی توونی داشته باشیش

 

یه وقتایی یکی تو رو می خواد که تو به هزار دلیل منطقی و غیر منطقی نمی خوایش

 

یه وقتایی هم که تو یکی رو می خوای  اون تو رو نمی خواد

 

یه وقتایی هم  میشه که هر دو توون همدیگر رو می خوایین ولی شرایط جور درنمیاد و نهایتا میگیم سرنوشت و تقدیر نخواسته که به هم برسیم

 

همیشه در این شرایط به عنوان یک قانون کلی طبق قراردادی که با دوست نازنینم دلارام تعریف کردیم فقط باید بگیم  ... یه پای بساط لنگه ...

 

 

قبلنا در این مواقع شاکی میشدم و می افتادم به غرغر کردن و نق زدن...

که آخه چرا باید همه چیز همیشه آخرش به بن بست برسه؟!؟!؟

 

راستش هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسیدم و همین وضعیت تکرار میشد...

 

 

ولی میدوونی...

الان اینو دارم میبینم در مواقعی که بخوای تمامی واقعیت هارو ببینی و به عنوان مفروضات مسئله باورشوون داشته باشی به یه جایی میرسی که دیگه توانایی غر زدنم از دست میدی و واقعا جمله خسته شدم رو به زبون میاری و از غرغر کردن همیشگیت دست بر می داری...

چون میفهمی که نتیجه ای نداره جز نشخوار کردن یکسری جملات تکراری و ندیدن حقایق...

 

 

فکرکن... 

الان باهمون طرز فکر قبلیت دوباره از اول شروع کردی و وقتی که دوان دوان به هر دری میرسی  همشونوبسته می بینی...

هر چی هم که در میزنی هیچ صدایی به گوشت نمیرسه و کسی در رو برات باز نمیکنه ومی فهمی که دوباره دیر رسیدی و نوبت تو نشده...

 

در این حالت بازم تصور میکنی توانی برای دویدن دوباره برات میموونه؟؟؟

 

 

یا اینکه...

الان هم مثل هر شب و هر لحظه ای که چهره اش توی ذهنت نقش می بنده و دلت برای شنیدن طنین صداش تنگ می شه یه گوشه ای برای خودت تنها نشستی وبه زور سعی میکنی به هیچ چیزی فکر نکنی که نکنه یادآوری خاطراتش قلبتو به لرزش در بیاره

و خودتو میزنی به نشنیدن و نفهمیدن...

در حالی که هوشیاری و میدونی که تمام سلول های بدنت اسمشو با التماس برات فریاد می زنن وبا تمام وجودت می خواستی که الان در آغوشش بودی و سرتو روی سینه اش میذاشتی و با ضربان قلبش آروم میشدی ...

موهاتو با دستای مهربونش برات نوازش می کرد و صدای نفس هاشو یکی یکی میشمردی...

توی این عوالم خودت غرق میشی که مثل همیشه واقعیت ها مثل پتکی میخورند توی سرت و  یادت می افته که الان با یکی دیگه است...

 

حالاچی؟؟؟

بازم میتوونستی چیزی بگی ؟؟؟

 

نه... تو خودت بودی چی میگفتی؟؟؟

 

چه جوابی برای این افکار تکراری وشبانه روزی میتونستی بدی؟؟؟

 

بازم غر میزدی و یکسری از واقعیت ها رو حذف میکردی که به آرامشه لحظه ای برسی یا اینکه تو هم مثل من بعد از این همه کشمکش از غر زدن لحظه به لحظه خسته میشدی؟؟؟

 

باور کن تو هم هیچی نمی تونستی بگی به جز اینکه بگی : " بسیار خوب دنیا هر کاری که دلت می خواهد بکن..."

 

زندگی ادامه داره

همون طوری که برای قبل از ما بوده

برای بعد از ما هم همینه

 

همه اتفاقاتی که می افته فقط ازشون خاطره میموونه

 

خاطراتی که هر وقت به یادش می افتی با یه سری اش لبخند به لبت می شینه و با یه سری اش هم اشکات سرازیر میشه

 

شاید هم اوونقدر تجربه های شیرین و عمیقی رو روی بووم ذهنت نقاشی کرده باشه که با اعماق وجودت همزمان هم بخندی و هم گریه کنی...

 

فقط میتوونی خاطراتتو توی کتابخانه ذهنت بایگانی شون کنی و هروقت که دلت براشون تنگ شد با مرور کتابچه خاطراتت یادآوریشون کنی ...

 

 

تا بوده همین بوده...

 

حالا من می خواهم چه کار کنم؟

 

من هیچ کاری نمیتوونم بکنم بجز اینکه هیچ عاملی رو ذهنا حذف نکنم و واقعیت ها رو قبول کنم و با دیدگاه جدیدی به مبارزه زندگیم ادامه بدم 

 

 

واقعیت ها رو باید دید و با قبول کردن آنها ادامه داد

 

خاطرات و واقعیت ها در کنار هم می توونن آینده رو بسازن

 

هیچ کس ازآینده و نتیجه خبر نداره

 

هیچ کس نمیدونه که دست تقدیر چه سرنوشتی رو درطول این سفر براش رقم زده

 

فقط باید کوله بار سفر رو از مجموعه ای کامل از اتفاقات پر کرد تا حرکت بسوی هدف راحت تر بشه

 

باید از مجموعه لذت برد نه از تک تک اجزا

 

وقتی مجموعه رو ببینی و باورش داشته باشی میتوونی کاملا در حال زندگی کنی و متعهدانه به خودت و جهانی که درش زندگی میکنی مسئولیت کارها و اثراتش روبپذیری...

 

باید دید چند بعدی به زندگی داشته باشی  و محدود نگاهش نکنی...

 

 

بسیار خوب دنیا هر کاری که دلت می خواهد بکن...

هر اتفاقی بیفتد من پذیرای آن هستم...

من به آنچه رای خداوند است اعتماد دارم...

اعتماد می کنم که هر اتفاقی که قرار است بیفتد می افتد...

 

 

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1385ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط گل گل | 

 

 

مثل همیشه توی تنهایی و خلوت خودم به یاد تونوشتم که شاید تسکینی باشه برای روح خستم...

 

با یاد تو آسمون دلم با اون بغض بارونی اش ٫ شروع کرده به باریدن و هنوزم داره می باره و اینو می دونم که این بارش دیگه تموم نمی شه...

 

چون آسمونش ٫ خورشید چشماتو کم داره...

 

 

 

تقدیم به تو که با اومدنت نفس تازه ای بر لحظه هام دمیدی و با رفتنت٫ ردپایی بر کویر خشک وجودم گذاشتی که با هیچ بارونی اثرش محو نمی شه...

 

 

 

ستاره شبای من ٫ دیگه سراغم نمی آی

گذاشتی رفتی بی خبر ٫ دیگه کنارم نمی آی

 

من موندم و بدون تو ٫ تک تک لحظه ها رو باز

با بودنت سر می کنم ٫ با یاد اون وجود ناز

 

تو رفتی و من چشم به راه ٫ توو تک تک ثانیه ها

بازم می خوونم اسمتو ٫ شهزاده افسانه ها

 

بیا پیشم بمون تو ای ٫ بهار لحظه های من

با بودنت جون می گیره ٫  تموم قصه های من

 

بیا بازم بهم بگو  ٫ همیشه پیشم می مونی

توهم نفس ٫ توهم صدا ٫ عمق نگامو می دونی

 

ای همسفر ٫ ای هم نوا ٫  بیا بازم پیشم بمون

توو این غروب لحظه ها  ٫ قصه عشقتو بخون

 

توو هر ستایش و نیاز ٫ فقط تورو می خوام از اون

بیا بیا کنار من ٫  تو ای رفیق مهربون

 

به من دوباره پر بده  ٫ بیا بمون کنار من

توو این قفس دلم گرفت ٫ همسفررویای من

 

می خوام که تو باشی با من ٫همیشه در کنار من

بدون تو رنگ می بازن ٫  ثانیه های عمر من

 

تویی مراد و پیرمن ٫ همسفر قدیم من

بیا بازم برام بگو ٫ اسرار این وجود من

 

من منتظر٫ من چشم براه  ٫ نفس نفس ٫  ثانیه ها

می خوام که تو باشی برام٫ تو ا ی رفیق لحظه ها

 

با بودنت بیا بساز ٫ دقیقه های عمرمو

بیا بازم نفس بده ٫  تو این وجود خستمو

 

 

+ نوشته شده در  دوم آذر 1385ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط گل گل | 

 

باز تنها

در یک شب پائیزی سرد

 

با نوای موسیقی

بغضم میشکند

 

و سوالی آشنا

ذهن من را به خود میخواند:

 

که نمی دانم

آیا این فقط درد من است ... ؟

 

و چرا در اینجا

هیچ کس آشنا نیست؟

 

همه چیز دردناک است؟

 

همه چیز بی رنگ است؟

 

...

 

می خواهم بروم

 

می خواهم بروم تا شاید

 

برسم به سرزمینی که در آن

قفلی نباشد بر دل آدمها

 

سرزمینی که در آن

رها باشند همه از تحقیر ها

 

سرزمینی که در آن

هیچ کس طعم جدائی نچشد

 

سرزمینی که همه بتوانند

خودشان باشند

فارغ از همه حرف ها...

همه صحبت ها...

 

سرزمینی که در آن

همه همراز باشند

 

سرزمینی که در آن

رها باشند همه از زنجیرها

 

سرزمینی که در آن

قانون ها حکم نکنند

 

سرزمینی که بتوان در آن

عاشق بود...

عاشق زیست...

عاشق مرد...

 

سرزمینی که جویش

از آب گوارای مهر پر باشد

 

سرزمینی که دشتش

همه از لاله وحشی باشد

 

سرزمینی که بودن با یار

در آن آزاد باشد

 

سرزمینی که مردمانش

همه یکدل باشند

 

سرزمینی که در آن با طلوع خورشید

عشق پراکنده شود

 

سرزمینی که در آن

مردمانش با اذان عشق نیایش بکنند

 

سرزمینی که یکرنگی

در آن حرف بزند

 

سرزمینی که آسمانش

آبی از دریای دل همه عشاق باشد

 

سرزمینی که قلب مردمانش

شقایق باشد

 

سرزمینی که درهمه جایش

سخن از عشق باشد

 

عشق حرف بزند

 

عشق قانون باشد

 

 ...

 

میخواهم بروم...

میخواهم برسم...

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1385ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط گل گل | 

 

هرروز خداوند همراه با خورشید لحظه ای به ما ارزانی می دارد که در آن امکان تغییر آنچه که موجب بدبختی ماست وجود دارد. هر روز ما وانمود می کنیم که متوجه وجود این لحظه نیستیم. وانمود می کنیم که امروز شبیه دیروز و شبیه فرداست... اما کسی که متوجه روزی که در آن زندگی می کند هست آن لحظه جادویی را کشف می کند. لحظه ای که در آن همه اقتدار ستارگان در ما نفوذ می کند و به ما اجازه می دهد که معجزه کنیم. لحظه جادویی به ما کمک می کند تا تغییر کنیم. ما را بر می انگیزد تا به جستجوی رویاهایمان برویم. بدبخت کسی است که از خطر کردن می ترسد. او هرگز سرخورده نمی شود و مانند کسی که در جستجوی تحقق رویاهایش زندگی می کند رنج نخواهد کشید. اما هنگامی که به گذشته نگاه می کند چون همواره به جایی می رسیم که به گذشته نگاه می کنیم قلبش به او خواهد گفت : "  با معجزه هایی که خداوند در مسیر تو قرار داده بود چه کردی ؟ آنها را در اعماق چاله ای به خاک سپردی چون می ترسیدی که از دستشان بدهی ؟ و حالا آنچه برایت باقی مانده این است : اطمینان به اینکه زندگیت را از دست داده ای ؟ بیچاره کسی که این کلمات را قلبش بشنود. آنوقت به معجزه ایمان خواهد آورد اما لحظات جادویی حیات او دیگر طی شده اند. "

 

                                              (( کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم ))

 

 

 

خواندن این متن برای هر کسی میتوونه تداعی کننده یه بخشی از زندگیش باشه

بخشی که با مرور زمان به دست فراموشی سپرده شده و یا خودش خواسته از زندگیش حذفش کنه برای اینکه یاد آوریش براش دردناک بوده

راستش منم وقتی این متن رو خواندم یاد یه داستان افتادم که شاید یادآوریش با وجود دردناک بودنش برام لذت بخش هم هست چون باعث تغییرات درونیم بوده...

 

قصه رو از پنج سال پیش شروع میکنم...

زمانی که همه چیز ظاهرا خوب بود

زندگی روال عادی اش روطی میکرد و روزها یکی پس از دیگری می گذشت

دیگه اونقدر مشغول جریان عادی زندگی شده بودم که حسابش هم حتی از دستم در رفته بود

منم داشتم مثل بقیه مردم زندگی می کردم

درست با همون روش

فکر میکردم چون همه دارند با این الگو جلو میرن پس روش منم درسته

درست مثل همه اونایی که قبل از منم بودن و زندگی کردن و آخرش هم رفتند

منم همرنگ جماعت داشتم میتازوندم و جلو میرفتم

با سری پر از باد و شاید بهتر باشه بگم غرور دوران جوانی

کاملا بی توجه به اتفاقات دور و ورم بودم

حتی بی توجه به آدمای اطرافم

اتفاقات و آدمایی که ورودشون به زندگی من بی دلیل نبود

و شاید نشانه ای از همون لحظات جادویی بودند

ولی من ندیدمشون

روزا می گذشت و من غافل از همه چیز بودم

حتی غافل از خودم

جریان عادی زندگی گرد وغبارشو روی خوونه دلم نشونده بود

گرد و غباری که روز به روز بیشتر میشد

جوری شده بود که دیگه از پشت شیشه دلم هم نمی تونستم روحمو ببینم

کاملا به دست فراموشی سپرده بودمش

ظاهرا شرایط عالی بود و همه دلشون میخواست که جای من باشن

همه چیزداشتم ولی ناآروم بودم

در جهت جریان بادی که زندگی برام ایجاد کرده بود میرفتم

فکر می کردم که باید رفت و پذیرفت و تسلیم بود

چون تقدیراین جریان رو پیش آورده و منم که وارد بازی این جریان شدم و شروع  کردم باید ادامه بدم و مجبورم که تا آخرش برم

نشانه هایی رو که در طول مسیر بازی بود نمی دیدم

شاید هم مخصوصا خودمو می زدم به ندیدن

چون برام دردناک بود که بخوام ببینم وبفهمم که اشتباه کردم

هر زمانی که چشمم باز میشد ومیدیدم خودمو گول می زدم

میخواستم که کور باشم

میخواستم وانمود کنم که همه چیز خوبه و داره مسیر خودشو طی میکنه درست مثل بقیه آدما

فقط نقاب می زدم و ویترین بیرون رو خوب نشون میدادم تا کسی نفهمه که در درونم چی میگذره

بعد از چند سال توی این تضادهای درونی یه جایی رسید که فهمیدم نمی تونم مثل بقیه زندگی کنم

چون خواسته هام متفاوت بودند

درک این تفاوت درونی همزمان با دوتا اتفاق بزرگ درکمترازیکسال توی زندگیم بود

اتفاقاتی که جهتمو تغییر داد و باعث تصمیم جدیدی توی زندگیم شد

دیگه خواستم ببینم و بشنوم و لحظات جادویی ام رو کشف کنم

لحظاتی رو که خدا جلوی پام گذاشته بود تا بتونم درک عمیق تری از زندگیم داشته باشم

دیگه با چشم دل میدیدم و با گوش دل میشنیدم

تونستم اینو درک کنم زمانی که خدا برای یه مرحله بالا رفتن انتخابت کرده ازطریق اتفاقات و آدمای اطرافت نشانه هاشو نشونت میده

اگه نشانه ها رو دیدی و درس زندگیتو گرفتی اجازه ورود به مرحله بعد رو داری و یه پله بالا میری

در غیر این صورت اونقدر در شرایط متفاوت ولی در همون بعد میذارتت تا درسی رو که باید بگیری بگیری

درسشو بهت میده

امتحانش روهم میگیره

نتیجه اش رو هم با بهترین کیفیت تقدیمت میکنه

اگه بار اول نشانه هارو جدی گرفتی بهایی که میدی کمتره

ولی با تکرار همون اشتباه توی زندگیت دفعه بعدی هزینه ای که باید بدی سنگین تر میشه

خودت باید به این نتیجه برسی که وقتی دریچه ها در یه بعد دیگه برات باز میشه باید رفت و متفاوت شد

باید دل رو به دریا زد و رفت و اعتماد کرد

باید رفت وخواست که به مقصد درست رسید

مقصدی که ازاونجا شروع کردیم و نهایتا به همونجا هم برمیگردیم

شاید اینبار نوبت تو رسیده که خدا بخواد با نشانه هاش از سردرگمی نجاتت بده و مسیر واقعی زندگی رو بهت هدیه کنه

انتخاب تو خواست خدا بوده و مطمئن باش که بی دلیل انتخاب نشدی

 

همه ما آدما توی این دنیا مثل قایق هایی هستیم که روی اقیانوس هستی شناوریم

چون نمی دونیم مقصدمون کجاست فقط پارو میزنیم که به ساحل اولین جزیره برسیم

بدون فکر کردن به این موضوع که جزیره رو درست اومدیم و متعلق به خودمونه یا اینکه فقط می خوایم به یه جایی رسیده باشیم تا از بقیه عقب نمونیم

ما هممون هدف اصلی رو گم می کنیم و با آیتم های ظاهری هدف گذاری خودمون رو انجام میدیم

معنی اصل زندگی رو یادمون میره

دچار روزمرگی زندگی می شیم و ماموریت واقعی خودمون رو هم فراموش میکنیم

یادمون میره که به چه دلیلی اومدیم و باید دراین دنیا چه کار کنیم؟

بعد معنوی خودمون رو هم ازیاد میبریم و آرامش واقعی رو ازش دریغ می کنیم

همیشه این سوال توی ذهنم بود که چرا به غیر از تعداد محدودی بقیه ما به ساحل جزیره خودمون نمیرسیم ؟

دلیلش اینه که نشانه ها رو در زمان خودش نمی بینیم

باید نشانه ها روبشناسیم تا بتونیم جزیره خودمون رو درست انتخاب کنیم

 

 

حالا از اینجا به بعد مخاطب اصلی حرفام تویی...

 

تجربه خودمو نوشتم تا بدونی برای منم این اتفاقات  پیش اومده و برای خیلی ها هم ممکنه پیش بیاد

ولی عکس العمل در برابر این شرایط  بستگی به افق دید آدما و خواستشون از زندگی داره

اینکه بخوان متفاوت باشن یا اینکه نه بخوان که مثل بقیه با همون قانونها زندگی کنند

فقط تفاوت آدما در برخورد با این اتفاقات رو دیدگاهشون توی زندگی مشخص میکنه

من نخواستم که بذارم خیلی دیر بشه و حسرت لحظات از دست رفته گذشته رو بخورم

لحظه هایی که دیگه بر نمیگرده و عمر از دست رفته حساب میشه

لحظه های طلایی ای رو که اگه در زمان خودش بهتر درکشون میکردم میتونستم ازشون استفاده کنم

روحم رو لایق زندگی ای متفاوت با دیگران میدونستم

اگه زودترنشانه هارودیده بودم شاید لازم نبود که این چند سال خودم رو سرگردان کنم و روحم رو آزار بدم و آرامشش رو که حق طبیعی اش بوده رو اذش بگیرم

تغییر مستلزم پذیرش خیلی اتفاقات جانبیه

محیط زندگی ات نا خود آگاه تغییر میکنه

فضات و آدمای اطرافت عوض  میشن

مطمئنا اتفاقات اطرافت هم اذییت خواهد کرد ولی وقتی برای ورود به این مرحله از خودت مطمئن باشی و مسئولیتشو قبول کرده باشی و به ثبات رسیده باشی دیگه هیچ بادی درجهت خواست خودش نمیتوونه تکونت بده و اون موقع است که به حقیقت درونت رسیدی

تازه این شروع راهه

امتحانات مراحل بعدی به نسبت پخته تر شدن روحت سنگین ترهم میشه

هزینه سنگینی رو باید پرداخت تا به درک جدید توی زندگی رسید

پریدن و شیرجه زدن توی عمق این اقیانوس جرات می خواد

ولی لذت شنا توی عمق اقیانوس قابل مقایسه با آب بازی کردن توی حوض نیست

حصارهارو باید شکست

این مرحله مرحله گذار و باز شدن چشم به حقایق زندگیه

زمانیه که بخوای همه چیزوجوره دیگه نگاهش کنی

زمانی که میبینی چیزای ظاهری که قبلا باهاشون حال میکردی و ازشون لذت میبردی دیگه ارضات نمیکنه و دنبال ارضای واقعی روحت می گردی نشانه ها برات واضح تر میشه و اون لحظه جادویی رومیتونی کشف کنیش

همه آدما یه زمانی این لحظه رو کشف میکنن ولی شاید دیگه فرصتی براشون  باقی نمونده باشه

بخواه که نشانه ها رو بشناسی

به ندای درونت گوش کن

وقتی اون نشانه با زنگ صدای ندای درونت هماهنگی داشت می تونی بهش اعتماد کنی

هر چیزی رو که با روحت هماهنگی داره رو بپذیر

هیچ کس اجبار به پذیرش همه اتفاقاتی که سر راهش قرار گرفته را نداره

توی هیچ اتفاقی نباید گیر کرد

باید درسشو گرفت و بعدش رهاش کرد

آدمایی هم که میان و در زندگی در درطول این مسیر مقطعی باهات همراه میشن میخوان بهت درسی رو بدن

اگه با درسشون باعث پرداخت هزینه سنگینی برات شدن ازشون کینه نگیر

اگر هم اومدنشون باعث دریافت هدیه ای خاص برای تو شد بهشون وابسته نشو

این آدما وسیله اند که با انتخاب خودت میتونن بمونن یا اینکه برن

یا اینکه نقششون کمرنگ تربشه و یا پررنگتر بشه

این قسمتش دست خودمونه که بخوایم بهشون نقش بدیم یا از بازی حذفشون کنیم

انتخاب بازیگرا دست خودمونه ولی فیلم نامه کلی یه جوورایی از پیش تعیین شدست با یه هدف مشخص

 

تمامی این اتفاقات رو به چشم یه هدیه الهی نگاهشون کن و درسشون رو بگیر

درنهایت ما تعیین کننده هستیم

 

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1385ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط گل گل | 

 

شانس به سادگی و بی دلیل به سوی شما نمی آید...

خود  گام به گام آن را به وجود می آورید.

خواه شانس در دوستی و  خواه شانس در به دست آوردن فرصت ها.

                                                     

                                                            (مری کی اش)

 

 

 

توی یه لحظه رویایی

با یه جرقه

حتی زمانی که خودت هم نمی دونی آمادگیشو داری یا نه

آینه وجودت میاد و

بدون اینکه در بزنه

توی خونه دلت میشینه

میاد و زندگیتو رنگی میکنه و

حال و هواتو عوض میکنه

باعث میشه که همه چیز رو یه جور دیگه ببینی

با اومدنش به دنیات معنا می ده...

 

معنای عشق

معنای زندگی

معنای بودن

معنای هستی

معنای لحظه

معنای سکوت

معنای لبخند

معنای وجود

معنای شعرهای شاعرونه

معنای واژه

معنای لطافت

معنای آواز

معنای بارون

معنای آسمون

معنای خورشید

معنای بهار

معنای رفتن

معنای رسیدن

معنای خواستن

معنای جاری شدن

معنای موندن

معنای آرامش

معنای حقیقت

معنای ناگفته ها

معنای گریه

معنای شادی کودکانه

....

یا هرمعنا یی رو که تا قبل از ورود اون به درونت

وجود داشت

ولی بی اعتنا از کنارش گذشته بودی

و

شاید معنای وجود خودتو

خود مقدس وجودتو

چیزی رو که مدتها بود فراموش کرده بودی و

سال تا سال هم سراغش نمی رفتی و حالشم نمی پرسیدی

 

اون بالا یکی هست که تشخیص میده که نوبت تو رسیده یا نه ؟

این آینه فرستاده اونه

یه معجزه از طرف اون برای تو

تا تو رو با خودت آشتی بده

این همون عشق الهیه از نوع مادی اش

عشقی که سرمنشاء وجود هممون از اونه

فقط فرصت تجربه زمینیشوتا حالا نداشتیم و

این فرصت رو درست به وقتش بهمون میده

زمانی که درکمون به زندگی تغییر کرده باشه

زمانی که بخوایم عشق به روح خودمون رو هم در کنارعشق به جفت روحیمون تجربه کنیم

زمانی که بخوایم به خودمون فرصت دوباره زیستن رو بدیم.

 

 

بدون هیچ شکی

مطمئن باش که الان زمانش برای تو هم رسیده و کاملا آماده ای تا با اعماق وجودت بپذیریش وتجربش کنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  دهم آبان 1385ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط گل گل | 
 

برای زیستن شهامت لازم است . یک دانه نترکیده دارای همان ویزگیهایی است که جوانه هنگام شکستن پوسته اش دارد. با این وجود تنها آنی که پوسته اش را میشکند میتواند خود رابه درون ماجرای زندگی پرتاب کند.

 

                                                           جبران خلیل جبران

 

 

ما آدما هممون مثل همیم

مثل هم فکر میکنیم

مثل هم زندگی میکنیم

میخوایم مورد تایید دیگران باشیم

تا همه برامون کف بزنن و ازمون تعریف کنن

دلمونو خوش میکنیم به اینکه هستیم وداریم مثل بقیه زندگی میکنیم

هیج وقت سراغ خودمون نمیریم که ببینیم واقعا چی میخواییم

چی شادمون میکنه

با چی لذت میبریم

فقط نقاب به چهره میزنیم و میخواییم اینو ثابت کنیم که مام مثل شماییم

ولی حتی در خلوت خودمون هم جرات برداشتن نقاب رو نداریم

خلوتی که فقط خودمونیم و خودمون

میترسیم که دیگران دیگه قبولمون نداشته باشن

غافل از اینکه درواقعیت خودمونم دیگه خودمونو قبول نداریم

مشکل ما آدما اینه که با خودمون هم صادق نیستیم

فقط میخواییم همرنگ جماعت باشیم

هیچ کدوم قدرت ریسک کردن و یکی شدن با خودمون رو نداریم

میخواییم مثل مادر و پدرامون زندگی کنیم

تا از اونا هم تایید بگیریم که بتونیم بچه خوب مامان و بابا بمونیم

ولی حتی این جرات رو هم  به خودمون نمیدیم که بریم ازشون بپرسیم : اگرشما قرار بود برمیگشتین به قبل ومیتونستین تجربه زندگی دوباره روداشته باشین بازهم همین انتخابها روتوی زندگیتوون میکردین وبرای مردم زندگی میکردین یا اینکه میرفتین و برای دل خودتون زندگی میکردین ؟

 

ای کاش برای یکبار هم که میشد می اومدیم وبه خودمون جسارت میدادیم  و این نقاب رو برمیداشتیم

فاصله هاروبا خودمون کم میکردیم

خودمون و تجربه هامونو از دیگران جدا میدونستیم

تا بتونیم عمق زندگی رو درک کنیم

 

 

به قول اریکا جونگ :

 

همه استعداد دارند ولی آنچه همه ندارند شجاعت دنبال نمودن این استعداد به سوی ناشناخته هایی است که ما را به سمت آن ها میبرند.

 

 

 

+ نوشته شده در  ششم آبان 1385ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط گل گل | 

 

بازم همون لحظه های آشنای تنهایی اومده سراغم و سنگینیش رو روی بدنم انداخته

همیشه دراین موقع ها خودم بودم و تنهایی ام واحساس خلاای درعمق وجودم که بهش عادت کرده بودم

فکر می کردم که همیشه باید تنها بود

آدما تنها به این دنیا میان و تنها هم از این دنیا میرن

الان هم تنهام

ولی اینبار تنهاییم با دفعات قبلی متفاوته

چون اون احساس خلا رو وجودی ارزشمند برام پرکرد

وجودی ارزشمند که نیمه گم شده وجودم بود و با اومدنش به زندگیم قسمت گم شده روحم روبهم هدیه کرد

آمد و با ورودش معنی بودن در لحظه ها رو با خودش برام به ارمغان آورد

معنی زندگی رو بهم داد

تجربه حس درک کردن عمق لحظه ها روبا یاد خودش بهم هدیه کرد

شادی دوران کودکی مو بهم داد

شانس تجربه کردن یه حس قشنگ رو بهم داد

آرامش روحم رو بهم داد

دریک کلمه... خودم رو بهم داد

بالاخره نیمه گم شده وجودم رو تونستم پیدا کنم وچند روزی رو با بودن و داشتنش زندگی کنم

نیمه ای که قسمتی از وجود خودم رو توش دیدم

اون با یه معجزه اومد ولی حیف که معجزه ها همیشه دوام نداره و با واقعیت فرق میکنه

حالا نمی دونم که ازدست زمونه باید بنالم یا از دست خودمون که در کنار هم بودیم و دیر همدیگر رو پیدا کردیم...

دست بیرحم تقدیر و روزگار خیلی دیراون رو بهم داد

در شرایطی متفاوت که دیگه نمی تونه مال من باشه

عجب رسم بدی داره این رسم زمونه

عمر لحظه های خوب همیشه کوتاهه

به قول بهترین دوستم:

لحظه های زیبا زنگ تفریح زندگی ماست

ما آدما هممون مسافریم

هرزمانی که وقتش برسه باید برگردیم

منم شاید چند روزی روبا گمشده ام رفتم سفر

سفری به ماورای رویا

سفری به ماورای هستی

با کوله باری پرازعشق و خاطره که بهم توان پرواز کردن رو میده

الان دیگه تنها نیستم

چون نیمه روحی ام روپیدا کردم واون با منه

حتی اگه جسمش رو درعالم مادی نداشته باشم همیشه باهام میمونه

به خاطر اثری که روی روحم و قلبم گذاشته که هیچ وقت محو نمیشه

عشق واقعی اونه که بدون توقع عاشق باشی

رهاش کنی تا بره ولی بدونی که یه جایی هست و داره زندگی میکنه

آه ه ه...

دست تقدیر عجب بازی هایی داره

دلم گرفته

ولی حالا ایندفعه خودم ام و تنهایی ام و دلتنگی از نبودنت و نداشتنت

اینارو برای تو نوشتم که بدونی عاشقانه ترین لحظه های عمرمو بهم هدیه دادی

میخوام داشته باشمت ولی میدونم که نمیشه

همین برام مهمه که میدونم هستی وتوهم به یادمی  

 

عاشقانه دوستت دارم هرچند که نداشته باشمت

وبودن روحت رو در کنار خودم حس میکنم چون قسمتی از وجود خودمی...

 

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط گل گل |